09/01/2022
«مادر جون»
برای خانوادهی بزرگ و مهربان فرهادی
یه یاد میآورم تو را که آرام نشستهای روی صندلی، بالای آن ایوانِ وسیعِ پشت خانه و به درختهای سبز نارنج و پرتقال و سبزیهای توی باغچه نگاه میکنی. عصایت کنار صندلی است و دستهایت روی زانوها. طرهای از موهای حناییات از زیر روسریِ گلدار سُر خورده و چینهای پیشانیات را پوشانده است. آنسوی حیاط نوهها را میبینی که شاد و سرخوش از این سو به آنسو میدوند و به هم آب میپاشند. لباس یکیشان که خیس میشود و جیغ میکشد، لبخندی روی صورتت مینشیند. همان لبخند شیرین همیشگی. همان که تنها بر چهرهی مادربزرگها نقش میبندد و قلب آدم را تسخیر میکند. دست روی زانویت میکشی. نگران میشوی که نکند نوهات سرما بخورد. دستت را به سویش دراز میکنی و میگویی: «مادر جان، بیا اینجا کنار من تو آفتاب وایسا.»
دختر به کنارت میآید و میخواهد دستش را روی شانهات بگذارد که محو میشوی. شوکه میشوم. روی صندلی هیچکس نیست. تنها روسری گلداری مانده است و یک شکوفهی نارنج. عصا روی دستهی صندلی لیز میخورد و به زمین میافتد. صدایش در حیاط میپیچد. سر میچرخانم. هیچکدام از نوهها را نمیبینم. همه رفتهاند. دیگر از توی خانه صدای خندهای نمیآید. درختها بیبار و بیبرگ شدهاند. سبزهها زرد و خشکیدهاند. غم میپیچد در وجودم. نکند رفته باشی. نکند آن صدای شیرینت دیگر در آن خانه نباشد. نکند دیگر لبخندت را نبینیم. نکند روی آن تخت، کنار داروهایت دیگر به پهلو دراز نکشی و آرام به خواب نروی. نکند دیگر مجال نیابیم سفرهای پایین بسترت پهن کنیم و مهمان اتاقت شویم. نکند دیگر نباشی!
شاید خواب میدیدم. شاید این پایان یک رویای شیرین باشد. پایان رویای داشتن مادربزرگی که هربار کنارش مینشستم دستم را میگرفت و مرا هم چون نوههایش میبوسید. پایان دوران داشتن مادربزرگی که هنوز قدرت سخن گفتن داشت، مرا میشناخت و حالم را میپرسید. اتمام رویای آن دیدارهای لحظه آخری و رسم خداحافظی با مادر جون قبل از بازگشت به تهران. آن عکسهای دستهجمعی که مادر جون همچون شمع در میان قابش مینشست و فرزندان و نوهها مثل پروانه به دورش. شاید این یک فقط یک رویای شیرین بود.
صدایی از میان افکارم پنجه میکشد و هوشیارم میکند. «عکسگرفتی؟ بیا بریم عزیزم. جاده شلوغ میشه…» سرم را میچرخانم و میگویم: «باشه، اومدم.»
چند قدم جلو میروم… (ادامه در کامنت اول)