02/09/2015
داستان آه ... صمد بهرنگی
يكی داشت؛ يكی نداشت. تاجری سه تا دختر داشت. روزی از روزها تاجر می خواست برای تجارت به شهر ديگری برود و به دخترهايش گفت : «هر چه دلتان می خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.» اولی گفت «برای من يك پيراهن بيار.» دومی گفت «برای من جوراب بخر.» دختر كوچكتر گفت «من گل می خواهم كه بزنم به موی سرم.» تاجر رفت پی كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد.وقتی برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه ای ايستاده دم در. تاجر پرسيد «تو كی هستي؟» غريبه گفت «من آه هستم. برای دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.» تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش.سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در.تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟» آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.» تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.» آه گفت «ممكن نيست. الا و بلا بايد دختر را ببرم.» آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه. آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد. وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد. دختر پرسيد «اينجا كجاست؟» آه جواب داد «اينجا خانه تست.» چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟» دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.» آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.» روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.» دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فراوان است.» خاله دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟» دختر گفت «فقط يك استكان چاي.» خاله اش گفت «يك شب نخور و انگشتت را زخمي كن و روش نمك بريز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببين چه پيش مي آيد.» فرداي آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ. همين كه شب شد و دختر خواست بخوابد, آه براش چاي آورد. دختر چاي را دزدكي ريخت زير فرش. بعد انگشتش را زخمي كرد و روش نمك ريخت و خودش را به خواب زد. نصف شب صداي پا شنيد. زير چشمي نگاه كرد. ديد آه فانوس به دست دارد مي آيد و براي جواني كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن مي كند. جوان نزديك دختر كه رسيد از آه پرسيد «امروز حال خانم چطور بود؟» آه جواب داد «خوب بود.» جوان گفت «چايش را خورد و خوابيد؟» آه گفت «بله آقا.» و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت. جوان لباس هايش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كي هستي؟» جوان گفت «من صاحب تو هستم.» دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟» جوان گفت «آدمي زاد شير خام خورده, وفا ندارد. فكر مي كردم من را نبيني بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.» صبح فردا آه آمد جوان را بيدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند, مي خواهم آنجا صبجانه بخورم.» آه رفت و كمي بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم مي خواست تماشايش كند. همه جا پر بود از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. دختر خواست گلي بچيند, اما دستش نرسيد. جوان دست دراز كرد گل را بچيند, دختر ديد پر كوچكي چسبيده زير بغل جوان و دست برد پر را كند, كه ناگهان هوا تيره و تار شد و دختر بيهوش افتاد بر زمين. وقتي چشم باز كرد ديد از آن باغ پر كل و شكوفه خبري نيست و جوان هم مرده است. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «يك دست لباس سياه برايم بيار.» آه رفت برايش لباس سياه آورد. دختر سراپا سياه پوشيد. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ريخت كه خسته شد. آخر سر وقتي ديد چاره اي ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.» آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از يكي دو روز پي برد در خانه صاحبش همه سياه پوشيده اند و هميشه غمگين اند.